محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4990

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و من همان سخن را تكرار كردم و همچنان مىگفت تكرار كنم تا گرز را به جاى نهاد و چهار زانو نشست و رنگش به زردى گراييد . آنگاه گفت : « اى معن مرا در يمن كارى هست . » گفتم : « اى امير مؤمنان ندانسته را راى نيست . » گفت : « تو يار منى بنشين . » گويد : پس بنشستم ، ربيع را بگفت تا همه كسانى را كه در قصر بودند بيرون كند . پس او بيرون رفت و منصور به من گفت : « فرمانرواى يمن آهنگ نافرمانى من دارد مىخواهم او را به اسيرى بگيرم و چيزى از مال وى از دستم نرود ، راى تو چيست ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان مرا ولايتدار يمن كن و چنان وانماى كه مرا به دو پيوسته اى و به ربيع دستور بده كسرى مرا در بارهء هر چه نياز دارم بر طرف كند و همين امروز مرا بفرستد كه خبر انتشار نيابد . » گويد : فرمانى از ميان دو تشك در آورد و نام مرا در آن نوشت و به من داد آنگاه ربيع را پيش خواند و گفت : « اى ربيع معن به فرمانروايى يمن پيوستم كسرى وى را در بارهء هر چه حاجت دارد از مركب و سلاح بر طرف كن كه پيش از آنكه شب در آيد حركت كند . » گويد : آنگاه به من گفت : « به من وداع گوى . » با وى وداع گفتم و سوى دالان رفتم ، ابو الوالى مرا بديد و گفت : « اى معن خوش ندارم كه با برادرزاده ات جفت شوى . » گفتم : « براى مرد عيبى نيست كه سلطانش او را با برادرزاده اش جفت كند . » گويد : پس سوى يمن حركت كردم و پيش آن مرد رفتم و او را به اسيرى گرفتم و فرمان را براى او خواندم و به جايش نشستم . محمد بن عمر يمامى ، ابو الردينى ، گويد : معن بن زائده مىخواست گروهى را